دیروز ١٢ فروردین بود رفتیم باغ من به تو گفتم می خوام برم فیلم برداری! اینجا می نویسم که اگه یه روز فهمیدی ، حس دروغ گفتن رو درک کنی و بفهمی چه بلاهایی سرم آوردی ! هرچند قصد دارم خودم بگم بهت و حالتو بگیرم و البته که واقعا قصد دارم برم فیلم برداری چند بار زنگ زدم به نجمه بر نداشت . نمی دونم یادم می ده یا نه ! اما تصمیم جدی دارم که یاد بگیرم و برم اصلا به هیچ وجه حوصله ی دانشگاه رفتن ندارم از فردا باید برم ولی نمی رم چون نمی تونم ، دلم برات تنگ شده خیلی ، دیشب بهم زنگ نزدی ! نبود من واست خیلی راحت شده انگاری ، مثل دروغ گفتنات ! اس ام اسام دلیور نمیشن واست ! خطط همش بیزی می زنه انگار واقعا من باید برم ! اما دلم خیلی تنگه و چشام پر از اشکو گلوم پر از بغض ، امشب یه فیلم دیدم لاو استوری بود اسمش نوت بوک بود اینو دیدم دلم خیلی بیشتر تنگ شد واست ، دوست داشتم تو هم مثل اون پسره منو دوست داشته باشی صبح که بیدار میشم گل کنار بالشتم باشه و هر روز یه سوپرایز محبتی ! اما انگاری این جور محبتا و دوست داشتن ها فقط مال فیلماست ... دختر و پسره از هم جدا شدن به اجبار مامان بابای دختره اما عشقشون اونقدر قوی بود که بعد از ٧ سال دوباره همدیگه رو دیدن و به هم رسیدن در حالی که دختره نامزد کرده بود !!!!! اما منو تو بعد از ٧ سال هنوز هیچی ! و به جای رسیدن باید جدا شیم چون تو هنوز دورغ می گی و من نمی فهمم چرا ! چون تو هنوز بی محبتی و من نمی فهمم معنیشو ! مرداد که بیاد ٧ سال تموم می شه ! ٧ سال به همین راحتی گذشت با بی عشقیات و خیانتات و کم محبتیات ، هر جور بود تحمل کردم چون دوستت داشتم ، اما این آخریا دیگه تحمل دروغات و بی محبتیات خیلی سخت بود و دیگه بریدم ! خیلی تنهام خیلی تنها تر از همیشه حتی حوصلم نمی شه به میثی هم اس ام اس بدم گاهی به زور یا وقتی دلتنگشم زیاد ! زندگی سخته ، منو مریضیام خیلی سخته خدا هم خیلی سر سخته خیلی ... کاش کمکم می کرد دلم خیلی گرفته ... جمعه شب ساعت ٢:٣٠ نیمه شب عید مسخره ای بود ! سال تو مسخره ای بود و هست ، تو اومدی اینجا با دوستات ! که ای کاش نیومده بودی ! همه چیز بد تر شد ! هدیه ی تولدم که واقعا محشر بود محبتات واقعا کشت منو ، بعدم که عیدیت !!! بهشت گم شده رفتنت هم که دیگه نور علی نور ! وقتی هم که برگشتی زاه که همه چیز قوز بالا قوز شد حالا هم دروغ گفتنت ! باز دروغ گفتی ، میری فیلم برداری و بهم دروغ میگی ؟ با دامادتونیییییی ؟؟؟ !!! بعد گندش در میاد که فیلم برداری هستی با خانومه ... ؟؟؟؟؟ نمی بخشمت ! تو فقط یه لجنی که منو سر کار گذاشتی ، نمی بخشمت جلو گریه هامو نمی تونم بگیرم تو یه نمک به حرومی که فقط زخم گذاشتی به دلم نمی بخشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ... دوشنبه شب ساعت 23 هر شب ولویی این ور و اون ور ساعت ١٢ شب یاد من می افتی تازه که اون موقع هم خوابت مهم تر از منه ! دیشب کلی باهات بحث کردم سر همه چی سر بی وفایی هات سر کارت و نیومدن من به زاه تقریبا مطمئنم که با این تفاسیر باید قید همو بزنیم ! واقعا از این وضعیت خسته شدم ، کلافه ی کلافه ام ! بیماریم تشدید شده ، هر دو تا بیماریه عجیب غریبم ! کاش خدا یا منو شفا می داد یا شِفا !!! یکشنبه شب ساعت 23:35 سه شنبه که رفتم و دی آر و مریضی جدیدو ... امیدوارم زیاد نشه خیلی حالم بده تو این مورد نمی دونم خدا داره چیکار می کنه باهام ! باز با تو دعوام شده اول سر مجتمع و حرف زدنت و حرف زدن پسر خاله ای دخترا با تو بعد سر اینکه گفتی کلاسیو وگوشیو بر نداشتی سر کلاس وتا کلاس تموم شد برداشتی ! معلوم نبود کجا بودی ! هر روز یه بهانه هر ساعت یه دروغ خسته شدم !!! بعدم اون قضیه ی فیلم برداری لعنتی با دختریکه ، دوتایی مثل دوست دختر دوست پسر حرف می زنن بعد میگه من عقده ای نیستم ! معلومه چه قدر نیستی ! هر روز باید سر یه دختری باهاش دعوا کنم ! کاش منم می رفتم دنبال پسر بازی اون وقت می فهمید حالمو ! بابا اینا دارن بر می گردن از مشهد اصلا حوصله ی بابارو ندارم ، خستم خسته تر از هر لحظه ... جمعه شب ساعت ١٨:۴١ امروز دکتر بودم ! یه مریضیه جدید ......... بدجوری حالم گرفتست به هیشکی نگفتم جز دختر داییم که اون مجبورم کرد برم دکتر ! رفتم خونه ی داییم اینا بس که گریه کردن خفه شدم بعد به گلس اس دادم و زنگ زدو های های گریه کردم دست خودم نبود خبر بدی بود روحیمو بد جوری باختم به هیش کس نمیشه حرف بزنم نه به تو نه به مامان نه به میسی حتی خواهرام ... مامان اگه بفهمه دق می کنه به بقیه هم نمی گم چون فقط ایجاد ناراحتی می کنه بدون اینکه کاری از دستشون بر بیاد ! به تو اما ... اصلا نمی دونم چی باید بگم !!!! دی آر گفت درمانش سخته گفت اگه بخوام درمانش کنم باید این قرصایی رو که الان می خورم قطع کنم و قرصای جدید رو بخورم که باعث میشه بیماری اصلیم تشدید بشه !!! خود دی آر هم مونده بود که چیکار کنه .... داغونم بهتره که دیگه چیزی نگم ... سه شنبه ساعت ٩ شب الان دارم با تو حرف میزنم ! گوشیت وی تینگ بود در حالی که نمی گفت وی تینگ ! نمی دونم چه حرفیتو باید باور کنم چه حرفیتو نباید باور کنم ! خستم از این وضعیت فردا کلاس دارم این کلاسای لعنتی اعصابمو به هم می ریزن ، حالم بده حوصله ندارم دونه های ساق پام از نوع جدیدنو بدجوری فکرمو مشغول کردن ! مامان اینا شاید بخوان برن مشهد تو نماز می خونی و من نمی خونم ! یه جورایی حسودیم می شه ! کاش می شد بیای پیشم ، چه قدر خستم ... یکشنبه شب ساعت 11:15 امروز هم باز مهربون بودی ، اما شب نمی دونم یه دفعه ای چت شد که باز کم اس می دادی ! رفتم بیرون و مغازه ی علی اینا کارت ملیت رو هم گرفتم ، خیلی حالم یه جوریه خیلی درد دارم کاش مریضیم خوب می شد ، خیلی داغونم دوری از تو سخته ، دلم شکسته ، بی خدام خدا هم بی منه ، اگه دوباره بینمون به هم بریزه چی ؟ اگه تنها بشم ... اگه مریضیم خوب نشه ..... اگههههه ... اگهههههههههههههههههههه .................... هزار تا اگر و اما فکرمو مشغول کرده فردا کلاس دارم و اصلا حوصله ندارم گور بابای همه چی ، داغونم می خوابم ... یکشنبه شب ساعت 1 نیمه شب امروز عزیزم رفتارش خوب بود به حدی که بعد از مدتها همش دلتنگش می شدم الانم می خوامش ، کاش کنارم بود ، میثی چند روزه حالش خوب نیست ، نگرانشم امشب رفت یزد امیدوارم زود خوب شه . بالاخرا بابا راضی شد خرج دندونامو بده البته به شرط اینکه هروقت پول داشتم برگردونم ! امروز با درد و دلام کلی دل مامان رو به درد آوردم نباید باهاش حرف می زدم آخه اون خودش دلش پر از درده ! بهترین مامان دنیاست خیلی نگرانمه کاش خدا به خاطر مامان هم که می شد منو خوب می کرد ، فقط به خاطر دل مامان خداااااااااااااااااااا ... اشک تو چشام جمع شده آخه مامان بهترینه و من همش اذیتش می کنم خیلی دوستش دارم تو رو هم دوست دارم خوب بخوابی نازکم . شنبه شب ساعت 2 نیمه شب امروز ٣٠ بهمن هست این چند روز با تو و در کنار تو هرچند گاهی آزار دهنده بود اما خوب بود ، نمی دونم چه حسیه که بعد از این همه ظلم و جفایی که در حقم کردی بازم در کنارت آرامش دارم ، دلم واسط تنگ شده ، امروز که نبودی سخت گذشت اصلا امروز کلا روز کسلی بود ، دیشب هم خیلی شب بدی بود خوشحالم که تو کنارم بودی و خوشحالم که خدا نذاشت اتفاقای بد بیوفته ! ( جریان بنی و فاطی و مشروب ! ) دوست ندارم مثل این دوتا باشم ... خدایا کلی بدم کاش تو نگام می کردی ، دوست دارم خدایا ، نمی دونم عاقبت تو و منو مریضیم چی میشه ! امیدوارم عاقبتش خوش باشه ... میثی امروز امتحان ارشد داشت ، خدا کنه قبول شه ، قبول نشه فکر کنم یه جورایی درگیر خوانوادش می شه ! امروز به تو که هر روز به یادتم فرشته اس ام اس دادم ، نمی دونم اسامو اصلا می خونی یا نه ! نمی دونم وقتی می خونی چه حالی بهت دست می ده و چه قکری می کنی ، نمی دونم تو دلت من کیم و چیم ، اما هرچی که هستم و نیستم تو واسم موندگاری ... الان زنگ زدم به تو جوجوم ، خیلی دلم واست تنگ شده نمی ئونم باز برسی زاه میشی مثل قبل یا قراره یه کم بهتر شی ! دیگه تحمل دروغ گویی و بد غلقی ها و بی محبتیات رو ندارم ، کاش همه چی درست شه ، دارم شادمهر گوش میدم فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچ کس رو جای من نیار ... بعد از ۶ ٧ سال هنوز تو دفتر خاطراتم دارم می نویسم که کاش تو خوب شی و جفا نکنی و عاشق واقعی شی !!! کاش بعد از این همه سال به هم برسیم کاش اگه قراره نرسیم زود همه چی تموم شه ... حوصله ندارم دیگه . جمعه شب ساعت ٢٢:٣٠ اینجا سال ٨۴ راه اندازی شد اما تنها پستش فقط یه تست بود چون قرار بود اینجا رو منو تو بنویسیم با هم، وقتی کلبمونو ساختیم، اما ۴ ۵ سال از اون روزای شیرین و گاهی هم تلخ می گذره خیلی چیزا عوض شده اکثر خوبی ها و با هم بودنمون الان بد و تلخ شده بعضی وقتا بعضی چیزا خیلی سخت می شن . می خوام خاطره های روزانمو بنویسم اینجا ! از تو و از زندگی که باید ساخته می شد تا الان و طی این همه مدت و نشد ! و فکر نمی کنم هم که بشه ... مطمئنم حتی به ذهنت هم خطور نمی کنه که شاید من اینجا رو آپ کنم می دونم حتی یادت رفته که همچین جایی وجود داره ! اما من می خوام بنویسم چون می دونم یه روزی لازم می شه ... شایدم حوصلم نشه بیام و نوشتن رو ادامه بدم اما سعی خودم رو می کنم ١٨/١١/٨٨ امروز یکی از مزخرفترین روزای زندگیمه ، خیلی خیلی خیلی افسردم و حسابی افسرگی بهم چیره شده ، هیچ سعی ندارم خودمو آروم کنم چون چیزی واسه آروم شدنم وجود نداره ! بعد از دو سال دوباره تصمیم گرفتم بنویسم توی دفتر خاطرات قبلیم یه چیز خیلی بارزه ! اینکه مریض نبودمو خاطره ای از میریضیم نیست !و اینکه دائم دلتنگ تو بودمو تو پر از بی وفایی الان تو هنوز پر از بی وفایی هستی ما از دلتنگی های من برای تو خیلی کم شده ! این روزا نسبت به اون روزا بیشتر از دلتنگی بغض و شکستن تو دلم هست و بس ! دیشب وسط اس ام اسام دیگه جواب ندادی امرو صبح هم اس ندادی ! اس دادم بازم جواب ندادی واسط زدم خیلی لجنی این کلمه هارو که بهت می گم خودم بیشتر می سوزم چون می بینم هیچ کاری در برابر اعمال ورفتارت ازم بر نمیاد و فقط مجبورم بشینم و از دور تماشا کنم هی گر بگیرم و هی بسوزم ! بهم تک زدی بالاخره بعد از ١٣ ١۴ ساعت! و من بیشتر دلم گرفت،ادیب زنگ زد اونم فهمید یه طوریمه فکر کنم خیلی تابلو باشه!معصومه بهم گفت بیا خونمون لازانیا درست کردم اما هرچی زور زدم حوصلم نشد که برم چسبیدم به اتاقم خیلی تنهام، خیلی مریضم، خیلی رنجورم، خیلی بغض دارم، خیلی شکایت دارم خیلی ... اما هیچ کس رو ندارم که کمکم کنه خدا و پیغمبر که خیلی وقته از رده خارجم کردن دیگه حتی نمی بیننم ، حسین هم که ... کاش یکی بیاد که نگام کنه درد دلمو درمون کنه درد جسممو خوب کنه که خیلی تنها و مریضم ... یکشنبه بعدالظهر ساعت ٢![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


